|
مخلوق بی سایه
|
||
|
دستنوشته های یک انسان مبتلا به زندگی |
سی سالگی
شعری خواهم گفت
اگر عقیم نماند،
فرزندانی خواهد آورد
زندگی خواهند کرد
نه بدین سان که ما
چون قهرمانان افسانه ها
یا خدایان المپ
یکی از همین روزها
شعر تازه ای خواهم گفت
....
18:55 1388/7/16
پست تلواسه ۳ دوست هنرمندم ماه تی تی را که خواندم، شعر دوم بیشتر از بقیه به دلم نشست. با خوانش اول، یاد شعری از زنده یاد فریدون مشیری افتادم که اولین مرتبه از زبان خود شاعر در کاست شب شعرش شنیده بودم.
نرسيده ست به هم ...
از دل و ديده ، گرامی تر هم
آيا هست ؟
- دست ،
آری ، ز دل و ديده گرامی تر :
دست !
زين همه گوهر پيدا و نهان در تن و جان ،
بی گمان دست گرانقدرتر است .
هر چه حاصل كنی از دنيا ،
دستاورد است !
هر چه اسباب جهان باشد ، در روی زمين ،
دست دارد همه را زير نگين !
سلطنت را كه شنيده ست چنين ؟!
شرف دست همين بس كه نوشتن با اوست !
خوشترين مايه دلبستگي من با اوست .
در فروبسته ترين دشواری ،
در گرانبارترين نوميدی ،
بارها بر سرخود ، بانگ زدم :
- هيچت ار نيست مخور خون جگر ،
دست كه هست !
بيستون را ياد آر ،
دست هايت را بسپار به كار ،
كوه را چون پَر كاه از سر راهت بردار !
وه چه نيروی شگفت انگيزي است ،
دست هايی كه به هم پيوسته است !
به يقين ، هر كه به هر جای ، در آيد از پاي
دست هايش بسته است !
دست در دست كسی ،
يعنی : پيوند دو جان !
دست در دست كسی
يعنی : پيمان دو عشق !
دست در دست كسی داری اگر ،
دانی ، دست ،
چه سخن ها كه بيان می كند از دوست به دوست ؛
لحظه ای چند كه از دست طبيب ،
گرمی مهر به پيشانی بيمار رسد ؛
نوشداروی شفا بخش تر از داروی اوست !
چون به رقص آيی و سرمست برافشاني دست ،
پرچم شادی و شوق است كه افراشته ای !
لشكر غم خورد از پرچم دست تو شكست !
دست ، گنجينه مهر و هنر است :
خواه بر پرده ساز ،
خواه در گردن دوست ،
خواه بر چهره نقش ،
خواه بر دنده چرخ ،
خواه بر دسته داس ،
خواه در ياري نابينايی ،
خواه در ساختن فردايی !
آنچه آتش به دلم مي زند ، اينك ، هر دم
سرنوشت بشرست ،
داده با تلخی غم های دگر دست به هم !
بار اين درد و دريغ است كه ما
تيرهامان به هدف نيك رسيده است ، ولی
دست هامان ، نرسيده است به هم !
دوم اینکه این شعر رو نمی خواستم آپ کنم، اما به اصرار دوستی اون رو الان آپ کردم. لطفاَ نظرات سازنده رو فراموش نکنین.
انبوه شیاطین
در روز
شناعت بدنهای پوسیده
زشتی ، پلیدی
تنازع و بقا
کنار بندر
اسکله ای تنها
در شب
محو ِ پلیدیها
آغاز ِ احساس ، دوستی
اندیشه و گفتگو
متروکه یِ پیر
در روز
دلخوش ِ بازتابِ چراغ
در شب
هوس دیدار زائرانی که برای پرواز خاطره
و احساس می آیند.
۳و۴ مهرماه ۱۳۸۸
بیا کنار پنجره
بیا کنار پنجره
زمان آن رسیده است
که دوست داشتن
صدای نغز عاشقانه ای شود
که از گلوی گرم تو طلوع می کند
بیا کنار پنجره
و خضر سبزپوش را که یک زمان
بلند و تابناک ایستاده بود در چمن
و آبشار سبز ریش او ز شیب سرخ گونه هاش
رسیده بود تا به زیر سینه قدیم این جهان
و کاسه ای ز آب جاودانگی به دست داشت
به من نشان بده
بیا و قطره ای از آن پیاله را به حلق من فروچکان
و آفتاب را نشان بده
که می لمد به روی سبزه های گرم
نسیم را نشان بده
که می وزد چنان خفیف و نرم
که گویا نمی وزد
مرا به خواب عشق اول جوانی ام رجوع داده ای
به من بگو چگونه من جوان شوم
بگو چگونه این جهان جوان شود
بگو چگونه راز عاشقان عیان شود
عطش برای دیدن تو سوخته زبان من
به من بگو، عطش
چگونه بی زبان، بیان شود
تو مهربان من، بیا کنار پنجره
و پیش از آنکه قد نیمه تیرسان من کمان شود
بهار را به من نشان بده
بگو که سرو سرفراز ما دوباره در چمن چمان شود
به چهره ها و راهها چنان نگاه می کنم که کور می شوم
چه مدتی است دلبرا، ندیده ام تو را؟
تو مهربان من، بیا کنار پنجره
هلال ابروان خویش را
فراز بدر چهره ات، برابرمنشان
که خشکسال شعر من شکفته چون جنان شود
شکسته بود کِلکِ من، ز یأس بی امان من
تو مهربان من، بیا کنار پنجره
که تا به جای آنکه بوریا شون نی زمان من،
خورد تراش عشق، نیستان من
چو خامه ای شود که سر سپردگی ش
سپرده با بَنان شود
نگاه آخرین من اگر همین بُوَد
که لحظه ای، برای لحظه ای فقط،
بهار، منظر نگاه من شود
تو مهربان من، بیا کنار پنجره
بهار را به من نشان بده
و پیش از آنکه شب فرا رسد
و عمر، مثل آب جاودانگی،به عمق آن محال تیرگی نهان شود
تو مهربان من، بیا کنار پنجره
که آفتاب روح من عیان شود
رضا براهنی. ۳۰/۳/۱۳۶۶ از کتاب «بیا کنار پنجره»
به یاد خواهر آبایی ام
شاید بگین که دیگه خیلی دیره. اما هیچ وقت دیر نیست برای گفتن از خیلی چیزها.
اولین مرتبه شنبه شب، ویدیوی شهادت خواهر آبایی ام را از اینترنت دیدم. تا ساعت دو که خوابیدم پیوسته فیلم توی مغزم تکرار می شد. با حالی گرفته خوابیدم. بعد از بیدار شدن هم همون حس همه جا همرام بود، و این دپرسی تا بعدازظهر دوشنبه اول تیرماه که فرصتی و موقعیتی جور شد و حسابی گریه کردم، به شکل بغضی توی گلوم مخفی بود.
متن ترانه "می خوام گریه کنم" سروده: ایرج جنتی عطایی با موسیقی: بامداد ، صدای: داریوش و تنظیم: رامین زمانی
اسم شب هر شب زمستان فصل اعدام بهاران
فصل تقویم مسلسل فصل خشم کینه داران
فصل ها تکرار فصل خون چهار فصل تیرباران
رازقی پرپر شد باغ در چله نشست
تو به خاک افتادی کمر عشق شکست
ما نشستیم و تماشا کردیم
دلم می خواد گریه کنم برای قتل عام گل
برای مرگ رازقی دلم می خواد گریه کنم
برای نابودی عشق واسه زوال عاشقی
وقتی که قلبا و گلها شکسته و پرپر شدن
وقتی باغچه های عشق سوختن و خاکستر شدن
من و تو از گل کاغذی باغچه داشتیم توی خواب
با خشتهای مقوایی خونه می ساختیم،روی آّب
وقتی که ما تو جشن شب ستاره بارون می شدیم
وقتی که پشت سنگر سایه ها پنهون می شدیم
از نوک بال کفترها خون پریدن می چکید
صدای بیداری عشق رو خواب شب خط می کشید
دلم می خواد گریه کنم برای قتل عام گل
برای مرگ رازقی دلم می خواد گریه کنم
برای نابودی عشق واسه زوال عاشقی
از پشت دیوارهای شهر انگار صدای پا میاد
آوازخون دربدر انگار یه همصدا می خواد
ابر سیاه رفتنیه خورشید دوباره در میاد
دوباره باغچه گل میده از عاشقها خبر میاد
دلم می خواد گریه کنم برای قتل عام گل
برای مرگ رازقی دلم می خواد گریه کنم
برای نابودی عشق واسه زوال عاشقی
تکه ی ترانه ای از فریدون فروغی
نمی دونی نمی دونی که گاهی زندگی ننگه
نمی بینی نمی بینی نمی بینی که دست افشان و پا کوبان و خرسندم
نمی بینی که می خندم آخ نمی بینی دلم تنگه
تکه ی دیگری از ترانه ای دیگر
رنج و عذاب از من شنگی و شاب از تو
خون جگر از من موی خذاب از تو
آی شیاد می خوای بمونی تو اما صبر که بره می دهم جزای تو
۲۱:۰۱ ۱۳۸۸/۴/۲۰
یه حس خوشایند
سه ماهه که می خوام دق دلم رو از سال 88 توی یه پست حسابی، خالی کنم. ولی تنبلی، مشغولیات ذهنی و ..... به علاوه عدم توانایی در نوشتن پستی که گویای همه چیز باشه، منو کشونده تا اینجا.
بدون حاشیه رفتن زیاد، اتفاقات ظهر به بعد رو توضیح می دم.
بعدازظهر دوستان تماس گرفتن و یه قرار سیگاری(!) گذاشتیم. بعد نوبت دکتر، خونه، حدود ساعت 8 توی تاکسی که بیمارمون رو می بردیم مطب اس ام اسی که میگه یه کادو برای زود تموم کردن پایان نامه ام، منتظرمه؟؟


و یه اس ام اس از دوستی که کم پیش میاد اس ام اس بده رسید:
Salam,khubi? Ye file be maile blogit ferestadm bebinesh.
جواب اس ام اس رو دادم. مطب، کلی معطلی، خونه. فراغت، کامپیوتر، فکر تصحیح گزارش نهایی طرح پژوهشی که همکار هستم، اینترنت، mail و یه فایل ورد. بازش که کردم، لبخندی روی لبم نشست. شعری که چند وقته می خوام تکه هاییش رو بذارم تو بلاگ ولی به خاطر نبودن حس انتخاب به تاخیر افتاده. یک مرتبه دیگه تا آخر می خونمش و پی نوشت آخرش اون حس خاص mail و شعر رو دوچندان می کنه.
تصمیم گرفتم فایل ورد رو بدون تغییر، یه پست کنم. که در ادامه همین مقدمه می خونین.
بیش از یک ساله که گوش کردن ترانه رو ترک کردم. البته این اواخر از یه سری ترانه در جمع دوستان لذت می برم. آلبوم فرهاد رو اجرا می کنم و شروع به نوشتن این پست می کنم، من و تو کم بودیم.... (که هی تکرار میشه)، وقتی که بچه بودم و مرغ سحر. البته نوشتن این پست چندتا چیز دیگه رو همراه داره. یه لیوان شیرنسکافه با کلوچه(جای دوستان خالی، به خصوص یه نفر!؟) و عود صندل.
همین جا غیر خصوصی تشکر فراوان و صمیمانه خودم رو از فرستنده mail اعلام می کنم.از امضاش شناختینش؟









...
راستی بارسلون یک هیچ جلو افتاده، تبریک.
۲۳:۵۳ ۱۳۸۸/۳/۶
روز ناگزیر
این روزها که میگذرد، هر روز
احساس میکنم که کسی در باد
فریاد میزند
احساس میکنم که مرا
از عمق جادههای مه آلود
یک آشنای دور صدا میزند
آهنگ آشنای صدای او
مثل عبور نور
مثل عبور نوروز
مثل صدای آمدن روز است
آن روز ناگزیر که میآید
روزی که عابران خمیده
یک لحظه وقت داشته باشند
تا سربلند باشند
و آفتاب را
در آسمان ببینند
روزی که این قطار قدیمی
در بستر موازی تکرار
یک لحظه بی بهانه توقف کند
تا چشمهای خستهی خواب آلود
از پشت پنجره
تصویر ابرها را در قاب
و طرح واژگونهی جنگل را
در آب بنگرند
آن روز
پرواز دستهای صمیمی
در جستجوی دوست
آغاز میشود
روزی که روز تازهی پرواز
روزی که نامهها همه باز است
روزی که جای نامه و مهر و تمبر
بال کبوتری را
امضا کنیم
و مثل نامهای بفرستیم
صندوقهای پستی
آن روز آشیان کبوترهاست
روزی که دست خواهش، کوتاه
روزی که التماس گناه است
و فطرت خدا
در زیر پای رهگذران پیاده رو
بر روی روزنامه نخوابد
و خواب نان تازه نبیند
روزی که روی درها
با خط سادهای بنویسند:
« تنها ورود گردن کج، ممنوع!»
و زانوان خستهی مغرور
جز پیش پای عشق
با خاک آشنا نشود
و قصههای واقعی امروز
خواب و خیال باشند
و مثل قصههای قدیمی
پایان خوب داشته باشند
روز وفور لبخند
لبخند بی دریغ
لبخند بی مضایقهی چشمها
آن روز
بی چشمداشت بودن ِ لبخند
قانون مهربانی است
روزی که شاعران
ناچار نیستند
در حجرههای تنگ قوافی
لبخند خویش را بفروشند
روزی که روی قیمت احساس
مثل لباس
صحبت نمیکنند
پروانههای خشک شده، آن روز
از لای برگهای کتاب شعر
پرواز میکنند
و خواب در دهان مسلسلها
خمیازه میکشد
و کفشهای کهنهی سربازی
در کنج موزههای قدیمی
با تار عنکبوت گره میخورند
روزی که توپها
در دست کودکان
از باد پر شوند
روزی که سبز، زرد نباشد
گلها اجازه داشته باشند
هر جا که دوست داشته باشند
بشکفند
دلها اجازه داشته باشند
هر جا نیاز داشته باشند
بشکنند
آیینه حق نداشته باشد
با چشمها دروغ بگوید
دیوار حق نداشته باشد
بی پنجره بروید
آن روز
دیوار باغ و مدرسه کوتاه است
تنها
پرچینی از خیال
در دوردست حاشیهی باغ میکشند
که میتوان به سادگی از روی آن پرید
روز طلوع خورشید
از جیب کودکان دبستانی
روزی که باغ سبز الفبا
روزی که مشق آب، عمومی است
دریا و آفتاب
در انحصار چشم کسی نیست
روزی که آسمان
در حسرت ستاره نباشد
روزی که آرزوی چنین روزی
محتاج استعاره نباشد
ای روزهای خوب که در راهید!
ای جادههای گمشده در مه!
ای روزهای سخت ادامه!
از پشت لحظهها به در آیید!
ای روز آفتابی!
ای مثل چشمهای خدا آبی!
ای روز آمدن!
ای مثل روز، آمدنت روشن!
این روزها که میگذرد
در انتظار آمدنت هستم
اما
با من بگو که آیا، من نیز
در روزگار آمدنت هستم؟
قیصر امین پور/ آینههای ناگهان
...................................................................................................................................
پ.ن: این شعر رو بسیار بسیار دوست دارم. گفتم حالا که عزم کردی بذاریش تو وبلاگ و وقت نمی کنی، دستکم کاری کرده باشم که یه حال اساسی به خودمون و بقیه بدیم.
شاد باشی
حق نگه دار
وطن، وطنم ایرانم
می دونم که خیلی ها با بیشتر چیزهایی که به نوعی با دولت قرابت داره، مخالفن. اما کمی انصاف، بی طرفی و وطن پرستی به علاوه کمی اطلاع از شرایط زمان جنگ (البته که لمس، تجربه و درک زمان جنگ موثرتره) کافیه تا آدم به حماسه آزادسازی خرمشهر افتخار کنه. به جوونای ایرانی، همت و تعصب و غیرتشون. به ایرانی بودن افتخار کنه.
(به موقعش درباره شروع جنگ، ادامه جنگ و طولانی شدنش میشه بحث و جدل کرد و خیلی ها رو محکوم).
روز آزادسازی خرمشهر رو به همه هموطن ها تبریک می گم و برای تمام کسانی که از ۲۵۰۰ سال پیش تا الان و در آینده فارغ از هر گرایشی، مذهبی، نژادی و ... جونشون رو فدای خاک وطن کردن و می کنن، آمرزش الهی و آرامش ابدی آرزومندم.
شاد باشین و سلامت
حق نگهدارتون
........
ای خدا ! ای دوستان !
اکنون کجایید؟
انسانی مرد، انسانی رفت، آزادی کو؟
دلم از خیلی روزا با کسی نیست دیگه فریادرسی نیست
چند شب کم خوابی جمع شده روی هم. در طول روز هم پلکام مثل آدم های مست سنگینی میکنه. اما کارهای زیاد و مهلت کم تا پایان ماه اجازه خواب حتی یک ساعته رو در طول روز رو نمیده.
چند روزه می خوام شعر « اين روزها که مي گذرد،هر روز احساس مي کنم که کسي در باد فرياد مي زند، .....» توی یه پست بذارم اما کار زیاد، حوصله کم و تنبلی اجازه نمیده.
توی سرم مهمانهای زیادی دعوت دارن و برای خودشون مشاعره راه انداختن. فریدون فروغی، هایده، داریوش، ابی، سیاوش، فرهاد، فرامرز اصلانی و ..... شاعرها با صداشون و شعرهاشون. فروغ، سهراب، احمدرضا احمدی، مشیری، شاملو، جنتی عطایی، سرافراز و ......
بیش از حد شلوغ پلوغه! بوهای مختلف، بیژن، جوپ، کول واتر ... طعم شیر نسکافه، کاکائو، شکلات کیندر، قهوه .... رنگهای فیروزه ای، سورمه ای، طوسی، آبی نفتی، صورتی کم رنگ ..... خاطرات قدیمی جلوی چشات با گردن کشیده و سینه جلو آمده رژه میرن.
تمرکزت رو از دست میدی. ذهنت مثل فشفشه صد تیکه میشه . هر تیکه برا خودش پر نوره. همه تیکه ها به چش میان. از یک تیکه هم نمیشه گذشت. همه پراکنده. همه به هم مربوط. فشفشه ها پشت سر هم به آسمونت پرتاب میشه.
می خوای با چند نفر نزدیک و صمیمی کلی حرف بزنی. اما خودشون کار و زندگی دارن. پیشت نیستن. در دسترست نیستن. جوابت رو نمی دن. یا تو حرفات رو نمی تونی بزنی.
باید از خونه بزنی بیرون وگرنه نمی دونی چی پیش میاد. دلت می خواد الان یکی از اون شبای پاییزی یا زمستونی خاص اهواز باشه. کسی باشه تا مثه ایوم قدیم که تازه 1 شب به بعد میرفتین بیرون و تا سپیده قدم میزدین و حرف و حرف و حرف و گاهی سکوت های طولانی .....
به گوشه تاریک پارکی پناه میبری و سیگار با سیگار روشن می کنی. اونجا هم طاقت نمیاری و میای خونه.
همه اینها و خیلی چیزهای دیگه، همه و همه بخاطر یه مکالمه بعداز 18 ماهه. یه تماس که حدسش رو هم نمیزدی و نیم ساعت طول میکشه.
چندین برابر نوشته ها، توی ذهنته. قصد بیرون اومدن هم ندارن. اونجا اسیرن.
این همه ملغمه به خاطر ثبت یه اتفاق نوشته شده. اتفاقی که ساعت ۲۰:۴۶ چهارشنبه، سی ام اردی بهشت ۱۳۸۸ صورت گرفت. و روزها رو از خودش آبستن کرد.
چهار ساعت از این اتفاق میگذره. نه تونستم حتی یه ذره کار کنم نه خواب لعنتی میاد سراغم و نه بخاطر کار فردا می تونم قرص خواب بخورم.
خدایا ! میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت میخواری و مستی، راه و رسم دگری داشت
.........
۰۰:۴۸ ۱۳۸۸/۲/۳۱
ماه من
ماه را قسمت می کنم
حجم تاریکش، سهم من
هلال روشنش، آن تو
خنیاگری می کند
لبخند ماهت
۲۰:۰۰ ۱۳۸۷/۹/۲۱
سعی کردم با کمترین فاصله از تحویل سال بیام و به همه دوستان تبریک بگم، زودتر از این نشد، شرمنده.
برای همه دوستان عزیز و گرامی سالی سرشار از شادی، سلامتی، ثروت و موفقیت در همه زمینه ها آرزومندم.
براتون بهار پر سروصدا خواستارم!؟
|
بهارِخاموش |
|
بر آن فانوس کهش دستي نيفروخت
بهار ِ منتظر بيمصرف افتاد!
نه آدمها، نه گاوآهن، نه اسبان
به هيچ ارابهيی اسبي نبستند
|
|
|